برگشتم ...

امشب می خواستم برای خودم برنامه بذارم که خودم و کارهامو کنترل کنم ... اینکه الکی اینقدر وقتم رو نگذرونم و به کارهام برسم ...

تصمیم داشتم هر دو ساعت یک بار کارهامو بنویسم ... و در ضمن بنویسم چی خوردم !

بعله ... همچنان بنده یک عدد نسترن می باشم که می خواد یه روزی !!! لاغر کنه ...

موهامو بافتم ... جلوی سرم رو مثل تل ... بهم میاد و خیلی دوستش دارم ... درواقع برای مهمونی خونه ی عموجان اینطوری رفتم ...

دلم این مدت ننوشتن بارها تنگ شد برای اینجا ... برای وبلاگ نویس هایی که می خوندمشون ... چرا پرشین بلاگ اون حس نوشتن رو بهم زیاد نداد ؟؟؟

دلم می خواد شروع کنم به نوشتن دوباره ... دلم برای نوشتن روی کاغذ هم تنگ میشد این مدت ولی باز هم ننوشتم ...

برای کسی مثل من که تو دنیای واقعی نمی تونه دوست اونطور صمیمی داشته باشه اینجا خیلی خوب بود ...

دیشب یکی از ترس های زندگی مو شناختم ... من همیشه محبت اونایی که دوستشون داشتم رو خودخواهانه فقط برای خودم می خواستم ... کلمه ی خودخواه هم کاملا درست نیست بیشتر یه جور انحصارطلبی و ترس از اینکه از محبتش به من کم بشه داشتم (دارم...)

بچه تر که بودیم هر وقت نازنین خواهرم با یه دختربچه دیگه دوست می شد من احساس خطر می کردم ... از اون دختر متنفر  می شدم ... بعد بدترین حالت ممکن پیش می اومد ... معمولا اون دختر از خانواده هایی بود که چند روز پیشمون بودند یا اگه مسافرت بودیم به بهانه ی اینکه با ما بهش زیاد خوش می گذره باهامون همه جا می اومد ... و من خیلی خیلی خسته می شدم ... و البته حسادت می کردم به اینکه خواهرم با هاش بازی می کنه یا اون دست به وسیله هام می زنه زبان این و بذارید کنار اینکه طبق فرمایشات پدر محترم اجازه ی زدن کوچکترین حرف یا اخمی برای مهمان نداشتیم ...

خلاصه ... بعدها این احساس رو برای جلب توجه معلم هام داشتم ... بعد شد استاد کلاس زبان وُ دانشگاه !

و بعدتر تعمیمش دادم به کسانی که دوست داشتم ... و آخرین بار خیلی خیلی احساس بدی بود که فکر می کردم حرف هایی رو که به من نمیگه زنهای دیگه می دونند ...

نمی دونم ... اینجا می نویسمش شاید گشایشی شد ! آخرین بار برای این فکرها و حسی که داشتم نشستم و گریه زاری راه انداختم خجالت

 

چند شب قبل ترش هم یه ترس دیگه مو شناخته بودم ...

قضیه از این قراره که فهمیدم من به شدت می ترسیدم توی رابطه م طرف بهم شک کنه (بدبین بود ... مثل پدرم ...)

هنوزم یه همچین ترسی دارم ... دلیلش خاطره های بچگی و نوجوونیم هست که بابا به همه چی شک می کرد ... به اینکه خلاف خواسته ی اون کاری رو انجام بدیم ...

البته اینم بگم بابا علنا هیچوقت به من حرفی نزد که معنیش شک یا توهین اینطوری باشه ... به مامان می گفت و اونم انتقال می داد به ما ...

نکته ی جالب مردهای شکاک زندگی ِ من اینه که یه جاهایی بدجور بهم اعتماد دارند ... نمی دونم ... شایدم این برای راحتی خودشون باشه ... ولی سر بعضی چیزها ... خریدن حتی یک مجله یا کتاب می تونست دعوا درست کنه ...

من این ترس رو از پدرم هدیه دارم ... ترسی که باعث میشه بدتر هول کنم و بخوام طرف مقابل رو قانع کنم ... ترسی که باعث میشه خلاف نظر طرف مقابل کاری رو مخفیانه انجام ندم ... ترسی که ناخودآگاه منقبضم می کنه حتی وقتی می بینم یه زنِ دیگه پنهون از چشم -شوهر ، نامزد ، دوست پسر یا هر کی!- داره یه کاری رو می کنه ...

روزی که فهمیدم این ترس رو دارم و خیلی هم ازش اذیت شدم ، دلم برای نسترن کوچولو سوخت ...

کاش پدر و مادرها می دونستن چطور بعضی کارها و حرف هاشون رو رابطه های بعدی بچه شون تاثیر می گذاره ...

/ 0 نظر / 22 بازدید