وقتی خودمو با همین دو ماه پیش مقایسه می کنم می بینم حتی نسبت به اون موقع هم تغییر کردم ...

دلم نوشتن می خواد اما راستش دیگه هیچ حسی برای نوشتن ندارم

برای باز کردن صفحه وبلاگ

برای اومدن به اینترنت

برای هیچ کدوم اینها هیچ حسی ندارم

چند وقتیه باز هم روی کاغذ می نویسم ... نمی دونم ... شاید خسته ام از دنیای اینترنت

شاید برای مسائل دیگه باشه حتی ...

برای بعضی دلگرفتگی ها

برای زودرنج بودن های خودم

برای بهانه گیری های دلم

برای یه تنهایی که احساسش می کنم

بغض هایی که گاهی می خورمشون

دلداری هایی که به خودم می دم

تصمیم هایی که برای آینده می گیرم و می ترسم ... از آینده از شکست خوردن از تکرار روزهای کسالت و ملال می ترسم

دلم می خواد یه آینده خوب که دوست دارم رو تصور کنم

دلم می خواد دوباره برگردم به همون دختری که با خیالات و رویاهاش زندگی ای داشت

خیلی وقته دیگه اونطور نیست

راستش رو بگم ؟

دلم آغوش گرمی رو می خواد که دیگه نیست

 

شاید برای همینه که این روزها دلم کندن از همه چیز رو می خواد

دلم یه آینده ی جدید می خواد که توش بیشتر از هر چیز امید باشه و حرکت ...

 

 

فعلا تا یه مدت خدانگهدار همه ...

اگه دوست داشتین ممنون میشم برای آینده ی جدید منم دعا کنید

 

/ 16 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عمه

سلام.نسترن جون توگلی نباید زوده زود حوصله ات سرره.همینطوربه اینده ای خوش دل ببندمطمئن باش همین خواستنهات انرژی مثبتی میشه بطرفت...منم دعامیکنم[گل]

دلگشا

من یک درخت دمدمی مزاجم یک روز پرتقال روز دیگر انار میوه ی من است... بترس از روزی که سیب را برگزینم!

مهتاب2

منم خیلی وقتا این تصمیمو میگیرم.

ژوکر

ینی می خوای ما رو از حال خودت بی خبر بذاری . گاهی بیا و یه چیزی بنویس تا بدونیم خوبی ... نکن اینکارو ! ولی اره گاهی هم آرامش بدون اینترنت لازمه ...

ماریا

سلام عزیزم. اسم وبلاگم رو از "روزهای بارانی و افتابی من" به "تمام آنچه هستم" تغییر دادم. ببخشید که باعث زحمت میشم اما خواهش میکنم منو با اسم جدید لینک کنید.

دخترک پاییز

نسترن جـــــــــــــــــــــــونم؟؟؟ دیگه کنکور هم که دادی و تموم شد. پس کجایی هنوز؟ [نگران]

عمه

[گل][قلب][لبخند][منتظر][گل]

یک حسنا بانو هستم

نمیدونم میای اینجا و سر میزنی یا نه ولی برات همیشه شادی میخوام و ارامش و خوشبختی[بغل][ماچ]