کشفیات نیمه شبی !

می دونم خیلی دیر اومدم  اینجا و می خوام بنویسم ... گفتم تا حسش نرفته همین حالا بنویسم

غمگین بودم این چند روز... تا حدی که پنجشنبه رو کامل و جمعه هم نصفه نیمه خوابیدم...  خستگیش هم نمی رفت ... فقط این دو روز رو خواب بودم و البته شب ها دیگه خوابم نمی برد ...

شونه ام هم درد می کرد و می کنه ... هفته قبل مراسم ترجیم کسی بود و منم از پذیرایی کننده ها ! حالا شاید بعدا بیام مفصل تعریف کنم کی بود و چی شد و این حرفها ولی همون پذیرایی کردن باعث شد عصر که از مزار برمی گشتیم شونه ام تیر بکشه و هنوزم دردش میاد و میره... حتی با اینکه پای لپ تاپ هم نمی شینم این روزا ...

الآن می خواستم سعی کنم ادامه خوابم رو ادامه بدم که خُب... این وسط فکرهای مختلف هم می اومدن و می رفتن ... حس خوبی نداشتم ... قبلش کتاب ضفای زندگی رو باز کرده بودم که ببینم درد شونه واسه چی می تونه باشه که ندیدم هم البته ! اما اتفاقی اینو دیدم که نوشته بود هر روز صبح شکرگزاری کنید ... از چیزهایی که معمولا بهشون فکر هم نمی کنیم ...

هیچی دیگه ... وسط اون فکر های منفی یهو حواسم رفت به شونه راستم ... دیگه درد نمی کرد . نمی دونیییییییییین چه لذتیه وقتی بعد از یه درد بد یهو ببینی یه مدته که اثری از اون درد و اون کشش ناجور نیست دیگه ...

وقتی از لذتش به خودم اومدم که دیدم دارم خدا رو شکر می کنم که آروم گرفته ... بعد فکر کردم چقدر نعمت های دیگه داریم که بهشون توجه نمی کنیم برا ی اینکه از دستشون ندادیم هنوز ...

من هیچوقت به اینکه شونه هام کمرم پاهام سرم دستام و ... درد نمی کنن فکر نکرده و نمی کنم . هیچوقت به خاطر بودنشون شکرگزاری نمی کردم یا اگه می خواستم این کارو کنم فکر می کردم حالا اینم چیزیه که به خاطرش ممنون باشم ؟ این که یک حداقله ...

خلاصه اینکه اومدم اینجا بنویسم تمام ِ اینها تک تکشون ارزش داره

همین که الآن می تونم بدون کمک کسی بلند شم نصفه شب بیام پشت میز بشینم همین که جایی برای خوابیدن و سقفی بالای سرمون هست

همین که شب ها آرامش داریم بدون ترس از بمبارونی

همین که می تونم الآن با بدنم همه چیز رو حس کنم و خودم با دستهای خودم تایپ کنم همه اینا ارزش داره

و یه لذت زندگی همین بی خوابی هایی هست که باعث میشه صدای اذان رو بشنوم و آرامش میده بهم . یا الآن صدای گنجشک ها و بوی هوایی که عاشقش هستم

تک تکشون ارزش داره

چه برسه همه با هم

دلم می خواد فکر کنم این روزها می گذره ... ته دلم هنوز دلم گرفته ست ولی می خوام از همه اینا لذت ببرم .

می خوام به بودن همشون و حس خوبی که بهم میدن فکر کنم

به چیزهایی که هستن امروز و شکرگزار بودنشون موقع بودنشون باشم نه وقتی که حسرت نداشتنشون باعث شه یادشون بیفتم ...

 

یه چیز دیگه که از خوندن ِ دوباره پست بالا به ذهنم رسید اینکه این درد و رفتنش مثل بودن آدمهایی تو زندگیمون می مونه که درد می کشیم با بودنشون و بعدا شاید روزی که نبودنشون رو تو زندگی متوجه بشیم و دردی که دیگه نیست ... شاید اون روز به همین آرامش برسیم ...

 

دوستتون دارم . خیلی خیلی زیاد . با همه بی معرفت بودنم ...ماچ ماریای عزیزم با انرژی مثبتش حسنا ی مهربون ژوکر عزیزم با نوشته های عالیش شکوفه نازنینم دخترک مهربون و عزیزم بهار دوست داشتنی و عمه خانم مهربون و عزیز سوگند عزیزم که خیلی وقته خبر ندارم ... دلم واسه همهه تنگ شده بود ... ماچ بغل

راستییییییییی ... سال نو مبارک زبان خجالت امیدوارم سالی پر از خبرهای خوب واسه همه باشه

 

دردش دوباره برگشت ... چشمک حالا یه کم ازش تعریف کردیما بی جنبه

 

/ 0 نظر / 15 بازدید